
زندگی
مرگ
کار و دیگران
از بهشت که بيرون آمد دارايی اش فقط يک سيب بود.
سيبی که به وسوسه آن را چيده بود.
و مکافات اين وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند : « تو بی بهشت می ميری ، زمين جای تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. »
و انسان گفت : « اما من به خود ظلم کرده ام . زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين می خواهد ، پس زمين از بهشت بهتر است. »
خدا گفت : « برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند ، از زمين می گذرد ، از زمينی که آکنده از شر و خير ، از حق و باطل ، از خطا و صواب ؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد ، تو باز خواهی گشت ؛ وگر نه ....... »
و فرشته ها همه گريستند.
اما انسان نرفت . انسان نمی توانست برود . انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود. می ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزی به انسان داد . چيزی که هستی را مبهوت کرد و کاينات را به غبطه وا داشت.
انسان دست هايش را گشود و خدا به او « اختيار » داد.
خدا گفت :« حال انتخاب کن . زيرا که تو برای انتخاب کردن آفريده شده ای. برو و بهترين را برگزين که بهشت پاداش به گزيدن توست. عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين را برگزينی. »
و انگاه انسان زمين را انتخاب کرد . رنج و نبرد و صبوری را ...
و اين آ غاز انسان بود...
بر گرفته از وبلاگ آينه دل
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود
مَرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت
اين کار شما وحشتناک است
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود
شيطان تو را به بهشت بازگرداند
بر گرفته از وبلاگ آينه دل
قلب پسرا مانند پاركينگي است كه هيچ گاه تابلوي ظرفيت تكميل براي ان نصب نميشود
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد کاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشا ني نداشت کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
زندگي آنچه زيسته ايم نيست، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم.
عشق با روح شقايق زيباست...عشق با حسرت عاشق زيباست...عشق با نبض دقايق زيباست...عشق با زهر حقايق زيباست...عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست
اين جمله هميشه يادت باشه : زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است
من خسته ترين واژه ملموس غروبم ,کاش در اين وسعت سبز يک نفر درد مرا مي فهميد
عشق تو چشماي هم نگاه كردن نيست با چشماي هم به زندگي نگاه كردنه
ديوانه باش تا غمت عاقلان خورند
نه آنكه عاقل باشي و غم ديوانگان خوري
طز1000مرتبه 900کلمه ی عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان پیش 600 نفر مطرح کردم500نفر آنان400 جلد را با 300 زبان در 200 بر گ ترجمه کردند100 بار برای توروزی 90 دقیقهبه همراه 80 قطره اشکخواندم 70 جمله راتو 60 بار در 50 روز از تو 10 سوال کردم 9 الی 8 مرتبه به 7 سوال من 6 جواب دادی در فاصله ی 5 روز 4 مر تبه تو را به 3 محل دعوت کردم2ساعت خواهش و تمنا کردم تا فقط یک بار بگویی دوستت دارم
طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصير من اين است، كه نكردم فكري
كه تامل ننمودم روزي، ساعتي، يا آني
كه چه سان مي گذرد عمر گران
كودكي رفت به بازي، به فراغتف با نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند كنون بچه است
بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش، فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن
نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حياط
ليك گفتند همه: كو جوانست هنوز
بگذاريد جواني بكند
بهره از عمر برد، كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد و مست
بعد از اين باز او را عمري هست
يك نفر بانگ بر آورد كه او:
از هم اكنون بايد، فكر آينده كند
ديگري آوا داد كه چو فردا برسد فكر فردا بكند
سومي گفت همان طور كه ديروزش رفت
بگذرد امروزش، همچنين فردايش
بعد از آن باز نفهميدم من
كه چه سان عمر گذشت
آن همه قدرت و نيروي عظيم
به چه ره مصرف گشت
قدرت عمر شباب مي توانست مرا
تا به خدا پيش برد
ليك بيهوده تلف گشت جواني(هيهات)
آنكساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه
رهنمايم بودند
و مرا ميگفتند كه چو آنها باشم
فكر گشتن باشم
فكر يك زندگي بي جنجال
فكر همسر باشم، فكر ثروت باشم
كس به من هيچ نگفت
زندگي خوردن نيست
زندگي داشتن همسر نيست
زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست
زندگاني كردن داشتن ثروت نيست
حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق
من شدم خلق كه با عزمي جزم
پاي در راه حقيقت بنهم
پاي از بند هواها گسلم
شمع راه ديگران باشم و گر تنها بسوزم
افسوس، صد افسوس، هزار افسوس
كه چون عمر گذشت معني اش فهميدم
كه مرگ سرخ هزاران بار نيكوتر است از،
زندگي با ننگ و ميچنگم و ميرم
كه شايد مرگ سرخم مشعلي باشد فرا راه
هر آنكه بعد من خواهد كه عمر جاويدان يابد
هر آنكس كه بعد من مرگ با ذلت را نمي خواهد
و خواهد زندگي يابد
و خواهد زندگي سازد
تا كه رفتيم همه يار شدند مرده ايم و همه بيدار شدند
قدر آينه بدانيم چو هست
نه در آن روز كه اقبال شكست
فراموش مكن كه اين حقيقتي است: يعني، باراني بايد تا كه رنگين كمان برآيد
و يا ليمويي ترش تا كه شربتي گوارا فراهم شود
و نهايتا روزهايي در زحمت، تا كه از ما انسانهايي تواناتر بسازد
بنابراين: خورشيد دوباره خواهد درخشيد خواهيد ديد: تا فردا طلوعي بيش نمانده است.
عهد كن كه امروز را به كمال توان خود سرشار زيست كني.
"برنز"
كاش مي شد اشك را تهديد كرد
مدت لبخند را تمديد كرد
كاش مي شد از ميان لحظه ها
لحظه ديدار را نزديك كرد
"سهراب سپهري"
در این وبلاگ شما می توانید تمام مسایلی را که برای شما به صورت دغدغه و مشکل در آمده اند را مطرح کنید. دوستان شما در سرتاسر این مرز و بوم به شما کمک خواهند کرد با تشکر



