تبليغاتX
مطالب پراکنده

مطالب پراکنده

درد دل

در آسمان دو چیز مرا حیران می کند

یکی آبی آسمان و دیگری خدا

آن را می بینم و می دانم که نیست                        و آن را نمی بینم و می دانم که هست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:12  توسط زینب  | 

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

                                                              بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

 

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

                                                            که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:52  توسط زینب  | 

می توان رشته این چنگ گسست

می توان کاسه آن تار شکست

می توان فریاد زد ... هان ... ای طبل گران

زین پس خاموش بمان

به چکاوک اما نتوان گفت ... نخوان

با تشکر از همه دوستانی که در این مدتی که من نبودم به وبلاگ سر می زدند. حقیقتش من در این مدت نسبتا طولانی درگیر یک سری گرفتاریهایی بودم از الان به بعد هم به همان دلیل زیاد نمی تونم بیام ولی عید نوروز همه تون مبارک

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 13:19  توسط زینب  | 

با تو شبهام پر ستاره است


فصل تولدي دوباره است


دوست دارمت واسه هميشه


هيچ كسي مثل تو نمي شه


وقتي كه مي گي اينجا بمون


پر مي كشم تا به آسمون


از خوشي پر مي شه قلبامون


غم مي ره از دل و دنيامون


واي بخون عشق و از توي چشام


از شب قصه ها بگو برام


گرمي دستهاي تو رو مي خوام


تو رو مي خوام تو رو مي خوام


واي اگه گم بشي پيدا نشي


از خودم از دلم جدا بشي


شب بشه روز بشه تو نباشي


تو رو مي خوام تو رو مي خوام


دستهاي تو ساحل عشقه


دنياي من با تو بهشته


انگار يكي ميون قلبم


اسم قشنگت و نوشته

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:52  توسط زینب  | 

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

شکسته باد دلی که چنینمان می خواست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:36  توسط زینب  | 

آدمیت مرده بود

از آن روزيكه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از آن روزي كه فرزندان آدم صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مرد                               گر چه آدم زنده بود

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود                         

بعد دنيا هي پر از آدم شدو اين آسياب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ ، آدميت بر نگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا از خوبي ها تهي ست

صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهيست

صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست

قرن موسي چون بهاست

روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يه گل

از نگاه كوچك يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

اشك در چشمان ، بغضم در گلوست

ون در اين ايام زهرم در پياله اشك و خونم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي جنگل را بيابان مي كنند

دست خون آ لود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند

صحبت  از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست

در كوير سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفت و گو از مرگ انسانيت است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:49  توسط زینب  | 

سلام دوستان

با عرض شرمندگی من در مدت امتحانات نمی توانم  آپ کنم ممنون میشم وبلاگ را در نبود من تنها نگذارید

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 16:38  توسط زینب  | 

یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 13:0  توسط زینب  | 

يه روز تو جهنم همديگه رو مي بينيم آخه هر دوتامون جهنمي هستيم تو به جرم اينكه قلب منو دزديدي من به جرم اينكه جاي خدا تو رو پرستيدم

 

پرسيد منو بيشتر ئوست داري يا زندگيتو؟ گفتم زندگيمو ناراحت شدو براي هميشه از پيشم رفت اما نمي دانست كه تمام زندگي من اون بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:27  توسط زینب  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:54  توسط زینب  |